برای همه آشکار است که جنگ در دو دهه ی اخیر، تاثیرات منفی زیادی روی افغانستان و افغانستانی ها به جا گذاشت. هزاران انسان به کام مرگ رفتند؛ ملیون ها شهروند افغانستان به کشورهای خارجی مهاجرت کردند و زیربناهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و آموزشی کشور، ویران شدند. من یک شهروند افغانستانی هستم که در متن جنگ به دنیا آمدم، در جنگ پرورش یافتم، و قسمت بزرگی از زندگی ام در جنگ سپری شد. از هنگامی که چشمانم را در این گیتی باز کردم، فقط جنگ را دیدم و تنها جنگ را در خاطر دارم. نخستین صداهای که شنیدم، آواز شلیک تنفگ و صدای جنگ بود. نخستین چیزهای را که استشمام کردم، بوی جسد و خون بود.
من در روزهای پایانی دولت داکتر نجیب الله، به دنیا آمدم. پدرم افسر پلیسی بود که در وزارت داخله ی کشور کار می کرد. من تنها سه ماه داشتم که پدرم را از دست دادم. زمانی که او از دنیا رفت؛ من با مادر، خواهر بزرگتر، مادرکلان و عمه هایم در شهر کابل، سکونت داشتیم.
من دوران کودکی ام را در خانه گذراندم، نه تفریحی بود، نه مکتبی و نه مثل کودکان کشورهای دیگر که در دوران کودکی لذت های گوناگونی را تجربه می کنند، من لذتی را تجربه نکردم. مسلماً تنها من نبودم که چنین زندگی سیاهی را تجربه می کردم. میلیون ها کودکی دیگر این سرزمین نیز همانند من بودند، من به عنوان یک کودک نمی دانستم که معنی مکتب رفتن چیست؟ فقط از اعضای خانواده چیزهایی در باره ی مکتب شنیده بودم؛ اما در این حال، خانواده ام مرا در خانه آموزش می دادند، زیرا مادر و عمه هایم باسواد و آموزگار مکتب بودند.
بالاخره این دوره تاریک پایان یافت و آرزوی جدیدی به میان آمد. طالبان ناپدید شدند، دولتی جدیدی رویکار آمد، من هم مانند دختران دیگر کشورم به مکتب پیوستم و به آموختن آغاز کردم.
این بود که در پایان سال 1381 من به عنوان بهترین دانش آموز سال در مکتبی که درس می خواندم برگزیده شدم. صنف هفتم را تمام کرده بودم و به زودی به صنف هشتم وارد می شدم. سحرگاهی در هنگام تعطیلات زمستانی بود که تلفنی از مدیر مکتبم آمد. او به من گفت که باید پس از چاشت همان روز به وزارت آموزش و پروش برای شرکت در یک مسابقه ای که بین دانش آموزان شهر کابل و برخی از شهرهای دیگر، برگزار می شد بروم. او گفت که آنها مرا به عنوان نماینده ای مکتبم برگزیده اند و من پس از موافقت، از او سپاسگذاری کردم.
ساعت 2 پس از چاشت بود که حدود 300 دانش آموز که بیشتر شان دانش آموزان برجسته ی مکاتب شان بودند، در وزارت گردهم آمدند. آن جا فهمیدم که این گردهمایی نه تنها یک مسابقه بلکه روند گزینشی برای انتخاب 12 نفر برتر برای بورسیه ای از ایالات متحده امریکا بود.
همه ی ما، روند درازی از مصاحبه و آزمون های کتبی را سپری کردیم و در پایان، 12 نفر از ما برای شرکت در برنامه ای که از طرف "اردوگاه بذر صلح" برای نوجوانان کشورهای جنگ زده برگزار شده بود، گزینش شدم.
بذر صلح
اردوگاه بذر صلح، یک سازمان غیر انتفاعی و غیر سیاسی است که نوجوانان کشورهایی تازه رهایی یافته از جنگ، در آن جا مهارت های برقراری صلح و مسائلی چون رهبری، ارائه نظرات و شیوه هایی حل مناقشه و کشمکش را، می آموزند.
در سال 2003، در نخستین حضورم در سازمان بذر صلح، به ایالات متحده رفتم و در اردوگاه آنها که در ایالت "ماین" قرار داشت حضور یافتم. زمانی که با هیاتی افغانستانی همراهم وارد درب اردوگاه شدم، آنجا توقفی کردم و به پرچم های کشورهای مختلفی که نمایندگان شان در آن جا شرکت کرده بودند و نیز به پرچم بسیار ویژه ای سازمان بذر صلح، نگاهی انداختم.
روزانه برنامه های مختلفی در اردوگاه داشتیم، ما همه اشتراک کننده های این برنامه، دارای پیشینه های مختلف، فرهنگ های مختلف، ادیان مختلف و متعلق به گروه های قومی مختلفی بودیم. برای خو گرفتن با همدیگر نیاز به وقت داشتیم؛ اما در لابلای فعالیت های مان آموختیم که دیگران را ملاقات کنیم، نه به عنوان دشمن، بلکه به عنوان انسان های که با ما دارای منافع مشترک؛ یعنی صلح بودند.
بخشی مهمی از برنامه ی روزمره ای ما، آموختن این مسئله بود که چگونه شهروندان کشورهای که با هم در مناقشه و جنگ بوده اند، حسن همجواری را پیش گرفته و به آن عمل کنند. افغانستانی ها و امریکایی ها در گروه مشترکی بودند؛ زیرا حادثه ی یازدهم سپتامبر هر دو کشور را تغییر داده و روی هر دو کشور تاثیر گذاشته بود. درجلسات مباحثه و گفتگو، این نکات را آموختیم که ما زمانی از دیگران انتظار گوش دادن به حرف های خود را می توانیم داشته باشیم که به حرف آن ها گوش دهیم و نیز در این مباحثات، تبادلی نظر در زمینه ی این که چه می توانیم برای صلح انجام دهیم، بین شرکت کنندگان صورت گرفت.
در اردوگاه بذر صلح، نوجوانانی از کشورهای دیگر را ملاقات کردم که دردهای همسانی با من داشتند. کسانی که اعضای خانواده شان را از دست داده بودند و کسانی که چون من زندگی سیاهی را پشت سر گذاشته بودند. رویهمرفته به عنوان یک دختری که پیش از آن احساس می کردم ارزشی خیلی کمی در کشوری چون افغانستان دارم، در آنجا این را آموختم که من نیز ارزشی یکسان با پسران دارم. در اردوگاه، هیچ نوع تبعیض جنسیتی به چشم نمی خورد. این تجربه به من انرژی کافی داد که بتوانم زندگی خود را تغییر داده و به این باور برسم که صلح زمانی میسر می شود که دشمن ما، دوست مان شود.
پس از بازگشت به خانه، من آن دختری نبودم که فقط دنبال درس باشم. من دنیای ماورای خود را دیده بودم. می دانستم که باید از جای خود تکان بخورم. زمان آن فرا رسیده بود. من تجربه ی کافی به دست آورده بودم. من نگرشی و دیدگاهی در این زمینه به دست آورده بودم و آن این که من می خواهم بدانم کی هستم؟ می خواهم دنیا را ببینم و نیز کشور و مردم خود را بشناسم؟ می خواستم همه ی رنگ های زندگی را که پیش از آن ندیده بودم؛ ببینم.
زمانی که از اردوگاه صلح به خانه بازگشتم، نخست، داستانم را با خانواده و دوستانم در میان گذاشتم و سپس با هم صنفی های مکتبم. از آن هنگام، من فعالیت های بذر صلحم را در کشور خودم، جنوب آسیا و برخی از کشورهای دیگر پیگیری کرده ام. ما نشست های در کابل برگزار می کنیم؛ کارهای دواطلبانه انجام می دهیم و جوانان دیگری را نیز به گروه خود فرا می خوانیم.
پس حالا من یک سفیر صلح استم و برای همیشه سفیر صلح خواهم بود؛ زیرا این سازمان بذر صلح بود که باعث شد من دوباره متولد شده و نگرشی تازه ی نسبت به زندگی، بدست آرم.

