"هر آفت که در عالم افتاد، از این افتاد که یکی، یــکی را معتقد شد به تقلید یـا منکر شد به تقلید." امام غزالی.
یکی از بزرگترین معضلات کشور های جهان سوم و ممالک عقب مانده در راستای توسعه و پیشرفت آن ها،  تصادم میان تجدد خواهی و سنت گرایی است؛  این تصادم گاه چنان شدید صورت می گیرد که باعث ایجاد شگاف در بدنه ی اجتماع گردیده و جامعه را به چندین بخش  که هر کدام در تلاش نابودی و اضمحلال دیگری می باشند، تقسیم می کند.
تصادم و تضاد میان سنت و مدرنیزم، اگر به شکل مسالمت آمیز و آرام به وقوع بپیوندد نه تنها یک امر طبیعی و عادی خواهد بود؛ بلکه بنابر منطق دیالکتیک، سبب رشد و انکشاف جامعه نیز می شود. اما اگر حاملان تجدد و حامیان سنت، از محدوده ی تصادمات مسالمت آمیز فراتر بروند و  دامنه ی تضاد میان آن ها به وادی خشونت کشانده شود، با جرئت می توان بر بدبختی آن جامعه تأسف خورد؛ زیرا در چنین حالتی سنت ها به ابتذال کشانده شده و از هر رسمی و عرفی ولو خرافاتی و مزخرف، به نام سنت و اصالت دفاع صورت می گیرد و تفکیک میان اصالت های فرهنگی – ملی و خرافات، از میان می رود و سنت گرایان به متعصبین خشک و چشم و گوش بسته ای مبدل می گردند که برای حفظ و نگهداری از سنت های که اینک پوشالی، مبتذل و میان تهی گردیده اند، حاضراند اخلاق، کرامت انسانی و اصالت فرهنگی و ملی جامعه را قربان کنند و جامعه به گفته ی جلال آل احمد "وارونه به قعر پرتگاه تاریخ فرو می غلتد". از جانب دیگر در چنین حالتی متجددین نیز به تقلید کنندگان نا آگاه و بی شعوری که جز مشتی شعار ها در دهان - که بعضا خود نیز مفهوم آنها را نمی دانند - و کوله باری از زرق و برق فرهنگ های بیگانه و نا آشنا بر دوش، اصالتی برای عرضه به جامعه نخواهند داشت. اینان با همان سماجت و لجاجت سنت گرایان، به فریاد کردن آن شعار ها و جلوه دادن زرق و برق های فریبنده ای بیگانه با روح و روان اجتماع ادامه خواهند داد و در این میان آنچه که  مسخ می شود؛ اصالت فرهنگی – ملی و آنچه که تحقق نمی یابد؛ پیشرفت و انکشاف جامعه و آنچه که بدست می آید؛ از خود بیگانگی فرهنگی، گاه در جامه ای بیگانگان و گاه در جامه ای خودی است.

هرگاه جامعه ای با توسل به شیوه های مسالمت آمیز، منازعه میان سنت و تجدد خواهی را حل  کند و بدون این که به پرتگاه نابودی سقوط کند از ورطه ی این تصادم موفقانه بیرون آید و بتواند میان سنت و تجدد آشتی بر قرار کند، در حقیقت از بزرگترین چالش تاریخی خویش در راستای توسعه و نوسازی  بدر آمده است؛ آنچه که در شرق کشور های چون جاپان، و تا حدی هند و چین موفق به انجام آن شدند.

نکته ای را که باید به خاطر داشت اینست که گاهی تقابل میان سنت و مدرنیزم، رویارویی نو و کهنه است و زمانی هم تصادم اصالت و ازخودبیگانگی. پس بر روشنفکر آگاه و مسؤول است تا در نبرد میان سنت و مدرنیزم نباید به صورت مطلق جانب یکی را بگیرد و دیگری را کاملا مردود بشمارد. زیرا اگر کلا به سنت بچسپیم در حقیقت پویایی و تحرک را از جامعه گرفته ایم و سدی شده ایم فرا راه پیشرفت جامعه و برعکس اگر تماما با مدرنیته همنوا و همگام شویم و همه داشته های فرهنگ ملی و اصالت های جامعه ای خویش را، به نام پدیده های کهنه و فرسوده مطرود بدانیم، هویت ملی خویش را از دست داده، به گودال از خودبیگانگی فرو خواهیم افتید.

چالش عمده در روند تحول جوامع این است که چگونه می توان به تمییز، میان سنن اصیل و از خود بیگانگی دست یافت؟ و چگونه می توان عناصر سنتی و قدیمی را، با مفاهیم جدید و روند نوسازی جامعه تلفیق و آشتی داد و جلو تعارضات میان سنت و مدرنیزم را، گرفت؟ تا هم روند توسعه و نوسازی جامعه ضربه نبیند و هم هویت ملی و اصالت های فرهنگی خویش را، از دست ندهیم.
 

مدرنیته:
تعاریفی که در مورد مدرنیته از جانب پژوهشگران و محققین ارائه شده اند، نهایت متنوع و گاه متضاد می باشند و فرصت ردیف نمودن همه ای آن ها در اینجا، برای ما میسر نیست. بدین ملحوظ ما با آوردن یک تعریف کلی از مدرنیته، بسنده می کنیم و برای بهتر روشن شدن مفهوم آن، می پردازیم به سیر تاریخی این پدیده در اروپا. مطالعه ای سیر تاریخی مدرنیته به ما کمک می کند تا بدانیم که مدرنیزم، تحت چه شرایط و عواملی در اروپا بوجود آمد و رشد کرد.

«مدرنیته، عبارت است از پذیرش یک جهان بینی نو و بهره جویی از شیوه های تازه ای، در تفکر و رفتار فردی و اجتماعی که با آن چه که در گذشته وجود داشته است، متفاوت باشد».
بنا بر این تعریف، گفته می توانیم که در هر مرحله ای از تاریخ و در هر جامعه ای، مدرنیزم وجود داشته است؛ زیرا به گواهی تاریخ تقابل میان نو و کهنه و جایگزینی نو به جای کهنه، در همه دوره ها و در همه جوامع، حتی در ایستا ترین و بسته ترین جوامع که بنا بر دانش تاریخی ما دگرگونی های بس اندک بخود دیده اند، وجود داشته است. به این ترتیب، می توان به جرئت ادعا کرد  که مدرنیزم – البته در مفهوم عام آن که عبارت باشد از پذیرش و بهره جویی، از شیوه های تازه در تفکر و رفتار فردی و اجتماعی -  پدیده ای است که از همان بدو تاریخ تا به حال، همگام با پیشرفت ها و انکشاف جوامع انسانی در همه دوره ها، وجود داشته است.

اما مدرنیزم به مفهوم خاص آن و آنگونه که امروزه در مباحث جامعه شناختی مطرح است، پدیده ای نسبتا جدید است که از عمر آن، بیش از سه صد سال نمی گذرد. پژوهشگران، آغاز مدرنیته را همزمان با زوال فیودالیسم و رشد علوم طبیعی و اجتماعی، در اروپای غربی می دانند. بنا به گفته ی انتونی گیدنز «مدرنیته، به آن شیوهای زندگی اجتماعی یا سازماندهی این زندگی، گفته می شود که در اروپا در حدود سده ای هفدهم، پدید آمد و بعد بیش و کم دارای پیامد های جهانی شد.» هانا آرنت، پژوهشگر مسایل فلسفه در مقاله ای این نکته را دقیقتر بیان نموده است، به قول او «دوران مدرن با علوم طبیعی سده ی هفدهم، انقلاب های سده ی هژدهم و صنعتی شدن سده ی نزدهم، آغاز شد و در مقابل دنیای مدرن سده ی بیستم قرار گرفت.» از این دو اظهار نظر در مورد سیر تاریخی مدرنیته، ما به سه نکته ی اساسی در رابطه به این پدیده پی می بریم؛ یکی این که خاستگاه  مدرنیته اروپای غرب است، دو دیگر این که آغاز دوران مدرن از سده ی هفدهم شروع شده است و سه دیگر این که پیشرفت های علوم، تحولات اجتماعی و صنعتی، از جمله عوامل عمده در رشد و تقویت مدرنیزم بوده اند.

البته در پهلوی پیشرفت های علوم طبیعی و تحولات عظیم اجتماعی و صنعتی، افکار دانشمندان بعد از دوران رنسانس و به ویژه نظریه  پردازان اومانیسم یا انسان گرایی، نیز در تشکل مبانی نظری مدرنیزم مؤثر بوده است و دو خصیصه ی عمده ی مدرنیزم که عبارت اند از خرد باوری و فرد گرایی، در همان دوران و بیشتر تحت تأثیر افکار نظریه پردازان اومانیست، تشکل یافته است.

مدرنیته با این اندیشه بوجود آمد که عقل و خرد آدمی در فهم و شناخت جهان، بالاتر از هر منطق و برهانی است. بدین معنی که جایگاه خرد آدمی در شناخت جهان، والاترین جایگاه است و هیچ ادله و برهان دیگری نمی تواند به پای آن برسد. محور قرار گرفتن خرد آدمی در مدرنیته، باعث شد تا  سنت ها، باور های دینی، اسطوره های که به تبیین جهان می پردازند و همه ای آن عقایدی که ریشه در فرهنگ های کهن دارند، جایگاه خویش را، به عقل انسانی که بیشتر بر اساس تجربه عمل می کند، بدهند. البته باید متذکر شد که مدرنیته  تافته ای جدا بافته از زنجیره ی تکامل فرهنگی و مدنی جوامع، نیست و به شکل خلق الساعه بوجود نیامده است؛ بلکه در حقیقت این پدیده خود یکی از دستاورد های تکامل فرهنگی و علمی انسان در طول تاریخ است.

شیخ الرییس حجت الحق، ابوعلی سینا بلخیخرد گرایی اروپا که در دوران پس از رنسانس بوجود آمد و در سده های پس از سده ی هفدهم رواج و تکامل بیشتر یافت، در حقیقت واکنشی بود در برابر تعصب و جزم اندیشی علمای سکولاریست که حقیقت را، خارج از تعلیمات دین مسیحیت نمی پذیرفتند و از نظر آنان حقیقت تنها در تعلیمات مسیح  (انجیل های چهارگانه)  و آرای غیر قابل تردید ارسطو، وجود داشت و جز با استفاده از این تعلمیات، نمی توان به حقیقت دست یازید. این طرز تفکر هزار سال بر سراسر اروپا حاکم بود و جلو هرگونه پیشرفت و تکامل را گرفته بود؛ اما با آغاز دوران رنسانس اولین بار از کلمه ای «حقیقت» به معنی غیر دینی و غیر مذهبی آن، سخن به میان می آید و متفکرینی چون ماکیاولی و توماس مور با ایمان و باور به نیروی عقل آدمی در شناخت طبیعت و جهان، «حقیقت» را از طریق راه های غیر از تعالیم مسیح، جستجو می نمودند، دکارت با نوشتن کتاب «گفتار در روش راه بردن عقل» نه تنها توانایی عقل آدمی را در دریافت «حقیقت» تصدیق نمود؛ بلکه روش های درست بکار بردن عقل را برای درک «حقیقت» نیز توضیح نمود. پس از رنسانس دانشمندان و متفکرین عصر روشنگری نیز، در تحکیم مبانی عقل و خرد آدمی در درک «حقیقت» وماهیت جهان کوشیدند. با آن که اندیشه های این اندیشمندان یکسان و موافق هم نبودند و بعضا در تضاد و تقابل با یکدیگر قرار داشتند؛ اما خرد انسانی در نزد همه ای آنها جایگاه محوری برای درک «حقیقت» داشت.
در کشور ما، از جمله کسانی که در دوران شگوفایی فرهنگ و تمدن خراسان زمین، بر محور قرار دادن "خرد آدمی" در درک و شناخت جهان، اصرار می ورزیدند، متفکرینی چون ابوعلی بن سینای بلخی، ابونصر فارابی، ابوریحان البیرونی و شاعر نوگرا ناصرخسرو بلخی هستند. ابن سینا در رساله ای «اضحویه» آنجا که در رابطه به "معاد" صحبت می کند، تذکر می دهد که "معاد" روحانی را می شود با ادله و دلایل عقلی اثبات نمود؛ اما به "معاد" جسمانی فقط از طریق "خبر" یا "نقل" می توان باور داشت. و یا آنجا که ناصر خسرو می گوید:

"باگردش زمانه و با تیغ تیز دهر
دین و خرد بس است سپاه و سپر مرا"

 این بیت از شعر ناصر خسرو، در حقیقت جایگاه خرد انسانی را، در کنار دین قرار می دهد که در آن زمان عملی جسورانه و انقلابی محسوب می شد، زیرا در جامعه ای که عقل عقیله محسوب می گردد و دین بالاتر از هر برهان و دلیلی است، قرار دادن خرد انسانی در کنار دین بدون شک عملی متهورانه و نوگرایانه است.

آز آنچه گفته آمدیم، چنین استنباط نشود که عقل انسانی سراسر تهی از خطا و اشتباه است و برعکس آنچه در تقابل با آن قرار دارد نادرست و غلط. در محدود بودن توانایی خرد انسانی برای شناخت جهان و درک «حقیقت» نه تنها مخالفان خرد گرایی؛ بلکه بعضا طرفداران و نظریه پردازان این روش، نیز دلایل و براهینی ارائه داده اند. به گونه ای مثال، ایمانوئل کانت در کتاب «نقد عقل خالص» حدود کار آیی عقل آدمی را، بررسی کرده است و به این نتیجه رسیده است که تکیه بر عقل، نباید مستقل و جدا از دقت به گستره ای مرز های عملکرد آن باشد و در عین حال، باورمندی به عقل انسانی نباید از سنجش دامنه کار آیی و نقادی آن، بکاهد.

خردگرایان در قرون پس از رنسانس، با حملاتی که به عقاید مسیحیت و کلیسا نمودند، زمینه تصادم میان دین و مدرنیته را فراهم ساختند. این تصادم که در آغاز محدود بود به تضاد میان خردگرایان اروپایی و عقاید کلیسا، بعداً به شکل اصلی در آمد که ناقلین مدرنیزم، در سایر کشور ها هرچی را به نام دین یافتند، مورد انتقاد قرار دادند و سعی در نابودی آن نمودند. البته این نکته کاملاً مبرهن است که خردگرایی تجربی هیچ گاه نمی تواند لااقل با آن بخشی از دین که مربوط به داشتن ایمان به موضوعاتی است که قابل تجربه نیستند، بسازد؛ زیرا در خردگرایی تجربی محلی برای داشتن عقیده به موضوعاتی که با تجربه نمی توان آنها را ثابت نمود، وجود ندارد، اما باید به خاطر داشت که دین سهم به سزایی در تاریخ تکامل بشری، داشته است و در هر دوره ای از تاریخ که مصلح دینی یا پیامبری ظهور نموده است، تحولی در ساختار اجتماعی جامعه ی خود، به وجود آورده است که اگر فیلسوفی خردگرا در همان دوره ظهور می کرد، قادر به ایحاد آن تحول نمی شد. مگر نه این است که دین توانست قوم برده و ذلیلی چون سبطی ها را که حتی اجازه نداشتند بدون اذن فرعون به تولید مثل بپردازند، از ورطه ای ذلالت به آزادگی و عزت رساند، یا مردمی که قامت های شان زیر چکمه های لژیونر های رومی برای قرن ها خمیده بود، به کمک مسیحیت توانستند، قد راست کنند و بر بزرگترین قدرت عصر، نه بگویند و آیا می توان نقش اسلام را در تربیت و ارتقای سطح فکر اعرابی که جز راهزنی، عیاشی و تحقیر زن چیزی را نمی شناختند، فراموش کرد و نقشی را که در بوجود آوردن یکی از بزرگترین تمدن های بشر داشت، ازیاد برد، و یا از سهمی که آیین بودا در بوجود آیی تمدن های بزرگی در شبه قاره ی هند و افغانستان داشته است، چشم پوشی نمود. به همین گونه است نقش زردشت، لائوتزو و کنفیسیوس در شرق و مرکز آسیا.

در کنار خرد باوری، فرد گرایی نیز از جمله خصوصیات مهم مدرنیته بشمار می رود و در حقیقت  ستون اصلی دموکراسی های تیپ غربی را، تشکیل می دهد. به عباره ای دیگر، در تعریف غربی دموکراسی فرد به عنوان یک اصل جدا از اجتماع مورد مطالعه و دقت قرارمی گیرد و گاه مقام مساوی با اجتماع، می یابد.

اصالت فرد و احترام به آزادی های فردی، موضوعاتی اند که تا هنوز هم در برخی از فرهنگ ها راه حل منطقی و درست خویشرا نیافته اند، شعار مشهور آزادی فردی که می گوید: هر کس آزاد است که هر چه می خواهد انجام بدهد، مشروط به این که به آزادی دیگران صدمه وارد نکند. نقش اوامر و نواهی دینی در زندگی فردی و شخصی انسان ها را، ضعیف می سازد. از همین جا تصادم میان یکی دیگر از مهمترین اصول مدرنیته با سنت  و یا بهتر بگوییم با مذهب، آغاز می شود. زیرا در مذهب فرد کلا به اختیار خود نیست که هر چه می خواهد انجام بدهد. همه می دانیم که مذهب برای انسان هم در زندگی اجتماعی و هم در زندگی فردی، یک سلسله دساتیر و احکامی دارد که فرد حق ندارد خارج از محدوده ی آن، دساتیر و احکام عمل کند.

سنت چیست؟
سنت در کلی ترین و متداولترین مفهوم آن، به معنی ترادیتوم Traditum  یعنی هر چیزی که از گذشته منتقل یا ارسال شده باشد، است. سنت می تواند شامل عقاید، روش های مشخص در زندگی، عادات، رفتار، مراسم و مناسک مذهبی باشد. مهمترین خصیصه ی سنت، این است که باید طی یک دوران طولانی تاریخی از نسلی به نسلی در یک جامعه منتقل شده باشد. گاهی سنت در جریان این نقل و انتقال تاریخی تحول می پذیرد، تغیبر می خورد و چهره بدل می کند. به گونه ای مثال سنت تجلیل از« نوروز» در کشور ما در اول یک سنت مذهبی مربوط به دین زردشتی بود؛ اما اینک به شکل یک رسم پسندیده ی ملی با حفظ بار مذهبی خود، ولی در قالب اسلام، در آمده است و مردمی که امروزه این سنت کهن را تجلیل می کنند، می پندارند که تقدس این روز بخاطری است که حضرت علی در این روز به خلافت نشسته است، بدون این که بدانند که بنا بر عقاید زردشت اهورا مزدا جهان را در این روز آفریده و جمشید یکی از مقتدرترین شاهان آریایی، در این روز در بلخ تاج شاهی به سر گذاشت.

مهمترین اهمیت سنت، در تشکل هویت افراد یک ملت است. سنت ها به عنوان مجموعه ای از پندار ها، باور ها و الگو های رفتاری که از گذشته به مارسیده اند، برخی مواد نمادین را برای شکل گیری هویت، هم در سطح فردی و هم در سطح جمعی فراهم می آورند. فرایند شکل گیری هویت از هیچ، نمی تواند آغاز شود؛ این فرایند همواره بر مجموعه ای از مواد نمادین از پیش موجود که در بطن سنت جا دارند و زیر ساخت هویت را تشکیل می دهند، بنا شده است.

بنا بر همین خصوصیت سنت است که گاهی فرد در روند مدرنیته که برای نفی سنت و مدرن شدن تلاش می کند، دچار از خود بیگانگی می شود و هویت خویش را، از دست می دهد. مدرنیته در جوامعی که نه به شکل یک روند منظم تاریخی که از بطن اجتماع برخواسته باشد؛ بلکه به شکل پدیده ای وارد شده از بیرون مورد تطبیق قرار بگیرد، از خود بیگانگی و گمگشتگی هویت را، به دنبال می آورد.

باید متوجه بود که میان تصادم مدرنیته و سنت در اروپا - که خاستگاه مدرنیزم است و مدرنیزم در حقیقت از بطن همان فرهنگ سر بیرون آورده است - و تقابل میان سنت و مدرنیزم در جوامعی نظیر جامعه ای ما، فرق فراوان است. و مهمترین تفاوتشان در این است که مدرنیزم در اروپا، نتیجه ای منطقی یک سلسله تحولاتی بود که در طی بیش از سه سده در تمام شئون و زوایای جوامع اروپایی، به وقوع پیوست. و در طی این مدت سنت ها رفته رفته دگرگون شدند و ذهنیت ها برای پذیرش روش های جدید در زندگی، آماده گردیدند.

اما در کشور ما (افغانستان) همواره تضاد میان سنت و تجدد، باعث تصادمات بزرگ و به زوال کشانده شدن روال تدریجی پیشرفت و توسعه بوده است. دلیل این امر تقریبا در عدم درک درست اکثریت مردم از مفهوم مدرنیته و هراسی است که مردم و به ویژه گروه های محافظه کار اجتماعی از این پدیده دارند. در طی تاریخ معاصر کشور ما تجدد گرایان، اعم از چپ گرایان، لیبرال ها و راست گرایان همواره به شکل قالبی خواسته اند فورمول های مدرنیزم را بر جامعه ی به شدت عقب مانده ی ما، تطبیق کنند که این کار باعث واکنش شدید محافظه کاران شده و تصادمات سنگین میان این دو جناح را، باعث شده است که منجر به عقب نگهداشته شدن و عدم رشد و توسعه جامعه ی ما، شده است.