altعقربه ی ساعت، هفت صبح را نشانه گرفته است و زنگ هشدار تلفن بیدارمان می کند. هوای اتاق هتل آن هم در چله ی زمستان بامیان سرد است، به سختی کمپل هایی را که از سرما به آن ها پناه برده ام را، کنار می زنم تا بتوانم از جایم برخیزم.

در اتاق حدود ده متر مربعی هوتل، بخاری چوبی قرار دارد تا گرمای آن از سرمای این منطقه ی سردسیر، بکاهد. ما باید برای کارگاه فردا، آماده شویم.


در این هنگام، خدمت گار هوتل با ظرفی پر از چوب های بلوط، وارد اتاق می شود و به گرم ساختن بخاری اتاق می پردازد.


خدمت گار هوتل ما، قربان نام دارد. جوانی با چهره ی خاص مردم هزاره، با آن که کمتر از سی سال عمر دارد؛ اما در هر چین پیشانی اش، چندین سال تداعی می شود. او از جنگ ها، تحولات و تغییرات سیاسی کشور به ویژه حضور طالبان در بامیان و این که چگونه رو به روی ما از بودا خالی شده است، تو ضیح می دهد.

او بین سیاست و فرهنگ و جامعه، با حرف های شمرده اش پیوند می زند، از بی توجهی دولت و و نبود کار گلایه می کند. از مسافران هوتل خاطره تعریف می کند و از وضعیت زندگی اش نیز.


قربان، ساعت و روز هارا، به یاد دارد. او می خواهد برایمان از چشم دیدهایش از روز گار طالبان در بامیان، بگوید که  صدای باز شدن درب اتاق، سخنان او را قطع می کند. مردی که وارد اتاق می شود، مدیر هوتل است و قربان با او مارا ترک می گوید.


همکار من هم اتاق را ترک می کند و می رود که خودش را برای خوردن صبحانه، آماده کند. من هم باید بروم آماده شوم تا صبحانه بخورم؛ اما من پیش از صبحانه با آن که گرسنه هم هستم، به فکر سخنان نا تمام قربان هستم.

در این زمان، می روم دست و رویم را آبی می کشم و زود به اتاق بر می گردم. به خودم می گویم کاش فردی که صبحانه می آورد قربان باشد، تا از زمان زمین گیر نشدن بودا، بیشتر برایمان بگوید.


اما انتظار چند لحظه ی من بی هوده است، این بار مردی که با ظرف صبحانه وارد اتاق ما می شود، مردی است با چهر ی سیاه سه گرمه های در هم کشیده و کم حرف. خیلی به ندرت حرف می زند. او ظرف صبحانه را روی میز می گذارد و مارا بدون حرفی ترک می گوید.


صبحانه ی خوش مزه ی درست نموده اند، گرسنگی و سرما اشتها را هم بیشتر ساخته است. نان گرم، تخم مرغ و پنیر، این صبح خیلی لذیذ است.


نگاهی به ساعت می اندازم، بیشتر از یک ساعت از زندگی من، در فکر حرف های نا تمام قربان و خوردن صبحانه گذشته است. راستی چقدر ما انسان ها زود به آخر می رسیم؟ درنگی کوتاه مان، لحظه های زیادی را دور می زند. هنوز زری هم پیامی و سلامی نفرستاده است و من منتظر او نیز هستم.


لحظه ی پس، زنگ تلفن صدای همکار محلی مان را، طنین می اندازد. او از تیر شدن یک شب در دیار بودا و  و هوای هوتل می پرسد، همین گونه از کار های فردا سوال می کند تا حرف هایش به پایان می رسد.

 

راستی چرا این همه به فکر بودا هستم؛ و می خواهم تندیس های بزرگ این روحانی فروتن را، ببینم.  یادم می آید که دوستی در "فیس بوک" برایم گفته بود که از بودا عکس بیگیرم و برایش فرسنگ ها دور، به ایران بفرستم. او شب ها بودا را در خواب می دید و به قول خودش، با پاهای برهنه، هندوکش را عبور و به کوه های پربرف بابا رسیده بود تا زیارت بودا را نصیب شود. او می گفت، در مغاره ی بودا را دیده است که مصروف نیایش است.

 

از پنجره ی اتاق نگاهی به سوی بودا می اندازم؛ اما بودا نیست. به خودم می گویم که شاید انبوه ابر پشت پنجره میان من و بودا پرده ای شده است، پا به بیرون می نهم چارچشمی به صد متری خود در رو به روی هوتل بام بامیان، می نگرم؛ ولی پس از لحظه ی تنها جای خالی بودارا می بینم که مجسم است.


"شمامه" و "صلصال" این دو  زمین گیر شده، 9 سالی می شود که از خواب بلند نشده اند. گویا، برای تمرکز عمیق از آن بلندی پایین آمده اند.  شاید سالها در آن بلندی نتوانستند، “نیرو وانا” را به دست آورند و حالا  این تمرکز در آن بلندی میسر نبوده و زمین گیر شده اند.


اما چرا این همه صداها برای بیدار نمودن بودا، کارگر نشده است؟

در جای خالی بودا، داربست های سازمان یونسکو، زنگ زده اند. وسایل نمایش لایزری بودا که توسط گروهی از جاپان در نظر گرفته شده بود، در کنار هوتل بام بامیان، بیکاره شده اند؛ اما هنوز جای بودا خالیست و نشانی از بلندای قامت شمامه و صلصال در دامنه ی معبد های پرپیچ بامیان، دیده نمی شود.