مجموعه دو بیتی و رباعی های قهار عاصیعاصی مردی ازتبار درد و آزادی، هنگامی که جهان را ترک گفت سنگینی نبودش بر دوش ادبیات افغانستان، هنوز که هنوز است حس می شود و جای او در این 13 سال خالی خالی است.
او چون قامت سپیدار "ملیمه" هنگامی که  می خواست سی و نهمین خزان زندگی اش را بهار سازد،  تبر مرگ این سرو راست قامت شعر فارسی دری را، با همه عصیانگری هایش از جا کند و کابل و هندوکش را، در میزان 1375 با اندوه سختی تنها گذاشت.
عاصی فریادی بود که به سرعت این جغرافیای درد را در نوردید و خیلی زود به عنوان شاعر عشق و آزادی در میان همزبانانش، جای بزرگی به خود گرفت.
او در طول سال های هنری اش، کار های زیادی کرد که نتیجه این تلاش، نشر 6 مجموعه ی شعری ( مقامه ی گل سوری، دیوان عاشقانه ی باغ، لالایی برای ملیمه، غزل من و غم من، تنها ولی همیشه و مرثیه ی برای کابل) بود. عاصی قالب های غزل، قصیده، دو بیتی، مثنوی و شکل های نیمای و سپید را، به تجربه نشست که هر کدام از سروده های وی،  از زیبایی و رسایی خاصی برخوردار اند؛ اما به باور بیشتر صاحب نظران ادبیات، کارعاصی در سرایش دو بیتی  و رباعی های عاشقانه، تحول بزرگی را در سرایش این قالب شعری پدیدار ساخت. ویژه گی بارز دیگر عاصی، وارد ساختن تصویر های ساده و بومی در شعر بود که تا هنوز کمتر شاعری از شاعران معاصرافغانستان، توفیق این را یافته اند.
در این دو نمونه، تصویرهای بومی با صمیمت و پیراستگی هرچه تمام، قابل رویت است:

"زمین خاره را گندم بکار
تورا روز درو با خود بیارم
به مویت خوشه ی  گندم ببندم
به پایت قوده ی گندم گذارم"

***

"آغیل سر دره بلند افتاده
آهوی خیالم به کمند افتاده
عاشق شده ام به خوشه چین دخترکی
کارم به دم دهکده بند افتاده"

عاصی در عرصه ی اندیشه ورزی در شعر، یکی  از پیش آهنگنان شعر مقاومت- در حوزه ی  داخل کشور- به شمار می رود و در این زمینه، تأثیر چشم گیری را به شاعران پس از خود داشته است.

او شاعری بود راست قامت، استوار و پرخاشگر که در برابر هرچه شب و سیاهی می جنگید و خودسری می نمود:

"تا دامن آفتاب در چنگ من است
باهرچه شب است و تیره گی جنگ من است
نه گفتن و خود سری که عیبش گویی
اوج هنرو کمال فرهنگ من است" 


عاصی در کنار غمهای دیگر زندگی اش، غم وطنش را برتر از هر غمی می دانست:

"چون کوه اگرچه پایدارم به غمت
میهن، غم دیگری ندارم به غمت
خون تعبیه می کنم گل و سنگ ترا
هر تلخ دمی که می برآرم به غمت"

عاصی در همه گونه های شعری، به ویژه سرایش دوبیتی- رباعی، باب تازه ی رادر افغانستان گشوده بود و در این زمینه در شعر شاعران پس از او، نقش کار پربار عاصی را می توان دید؛ اما آنچه که مرا واداشت تا این چند سطر سیاه شود، به دست آوردن مجموعه ی دو بیتی ها و رباعی های عاصی بود که یک دوست در سفر هرات برایم سپرد.
این مجموعه ی گرانسنگ، به نام "هربار که از دهکده ات می گذرم" توسط دوست خوب شاعر، آصف رحمانی در انتشارات فدایی هروی، در 96 برگ به نشر رسیده است.
مجموع دو بیتی های عاصی در این کتاب به 139 و رباعی های وی به  192 می رسد.
 آنچه که در این این مجموعه در کنار زیبایی های بیان عاصی و فریاد های استوار او، جلب توجه می کرد؛ داستان درد آوری  است که آقای آصف رحمانی نقل کرده است.
روز گار جنگ و نا بسامانی کشور، روزگار آواره گی های مردم ما بود که این غایله سراغ عاصی را هم گرفت. او در زمان جنگ های کابل، ناگزیر راه آواره گی پیش گرفت و با همسرو تنها دخترش، به ایران کوچید تا دمی را به راحتی سر کند. اما  او در دیار آوارگی دست تنگ می شود، همین جا است که قامت سپیداربلند و عصیانگر شعرفارسی دری،  سوی دریا می رود بی آنکه بداند دریایی که او فکر می کرد برایش تشنگی در می کند، اکنون خشک خشک است. 
دریا، هنرمندی است که اشعار اکثر آهنگ هایش از آن عاصی است و به قول رحمانی، عاصی به دریا خیلی چشم داشته است. عاصی دریارا چون برادرش می پندارد و در این سخت روزی که  بودن عاصی در ایران به 200 هزار تومان بند است او برای حل این مشکل از دریا کمک می طلبد؛ ولی دریا اورا تشنه می گذارد. چه درد آور است که دیگر عاصی سکوت می کند و قامت او سخت می خمد. عاصی پس از خداحافظی با دریا وقتی گوشی تیلفن را می گذارد، دیگر شکسته است و به سختی راه تیلفن خانه را تا منزلش می پیماید.  او اندوه گینانه به دوستش می گوید که نباید از این مسئله خانمش آگاه شود، چون قبول این مسئله که دریا اندک خواهش عاصی را آن هم در دیار آواره گی، رد کرده است دلش می شکند.
پس ازاین عاصی به دوستش رحمانی می گوید : "من دوباره کابل می روم، بهتر است خون عاصی در پهلوی خون مردم کابل ریخته شود..."
آری این است روزگار، شاعری با آن همه آزاده گی و عصیانگری در برابر بیداد و استبداد، دینش را به کابل ادا می کند و کوچه های خاکی این شهر را باخونش رنگین می سازد.

"الا کابل الا سیر و صفایش
الا همشهریان با وفایش 
زچوک و جاده و شهرش چه گویم
فدای کوچه و پس کوچه هایش"

امروز وقتی این را نوشتم به این فکر شدم که اگر آن مشکل کوچک عاصی حل می شد، شاید او هنوز زنده بود و برای مردم و وطنش شعر می سرود.