مصاحبه با سرور جوادی، تحلیلگر مسایل سیاسی و نماینده ی پارلمان. پرسش: پس از سقوط رژیم طالبان، افغانستان چه دستاوردهایی در راستای نهادینه شدن مردم سالاری و دموکراسی داشته است؟
پاسخ: این موضوع می تواند به دو حالت قابل بحث باشد، شکلیات موضوع و محتوای موضوع:
الف: از نظر شکلی و ظاهری
در ظاهر پس از یازدهم سپتامبر و تصمیم جامعه ی جهانی، مبنی بر پایان دادن به وضعیتی که در زمان رژیم طالبان در افغانستان حاکم بود، یک تحول بزرگ به میان آمد. ما در این راستا تحولات خوبی را داشتیم. در کنفرانس بن، پس از سه دهه بحران، جنگ و خشونت، افغانها جمع شدند و روی شماری از اصول توافق کردند. توافق بر سر ایجاد یک اداره موقت، توافق بر سر انتقال قدرت، لویه جرگه اضطراری، لویه جرگه قانون اساسی، خلع سلاح، تشکیل اردو و پلیس، و مهمتر از همه توافق بر سر اداره ای که اساس آن را انتخابات شکل دهد، از دستاورد های افغانستان پس از رژیم طالبان بود.
انتخابات بهترین، یا به عباره ی دیگر، مسالمت آمیز ترین و منطقی ترین نوع تغییرحکومت و انتقال قدرت است و در افغانستان برای اولین بار روی آن توافق صورت گرفت. در بیشتر از 250 سال گذشته و از روزی که کشوری به نام افغانستان در یک قلمرو مشخص تاسیس شد، هیچ گاهی انتقال قدرت و تغییر حکومت بر مبنای یک اراده ی جمعی و یا بر مبنای یک حرکت معقول و مسالمت آمیز صورت نگرفته است؛ بلکه مبناهای وراثتی، کودتاها و یا شیوه های دیگری عامل تغییر حکومت و انتقال قدرت در افغانستان بوده است. به همین اساس، توافقاتی که در بن صورت گرفت، به ویژه توافق روی برگزاری انتخابات دستاورد مهمی می باشد.
از طرفی دیگر سقوط رژیم طالبان، که سه خصیصه ی خیلی منفی داشت نیز دستاورد بزرگی بوده است:
1. طالبان به هیچ نوع مدنیتی باور نداشتند؛ بکله آنها باورها و عملکرد شان از سنت های بسیار کهنه، بسته و غیر قابل توسعه گرفته شده بود.
2. تمام رهبران، افراد و جریان این گروه دارای خصلت خشونت باور بودند. خشونت در برابر مخالفین، خشونت در برابر قشرهای از مردم، خشونت در برابر روشنفکران، خشونت در برابر مدنیت، خشونت در برابر فرهنگ، خشونت در برابر آداب و رسوم مردم و خشونت در برابر زنان.
3. طالبان آلوده و آمیخته با تروریزم بین المللی بودند، بناً پایان دادن به چنین حاکمیتی از دستاوردهای بزرگی بود که ما در این دهه شاهد آن بودیم.
ب: از نظر محتوایی
اما حرف در اینجا است که توافقنامه ی بن از نظر شکلی و ظاهری تطبیق شد نه از نظر محتوایی. از نظر شکلی، براساس انتخابات رییس جمهور تعیین شد، پارلمان به وجود آمد، کابینه تشکیل شد، کابینه رای اعتماد گرفت، قوه قضاییه تشکیل شد، قوه قضاییه رای اعتماد گرفت؛ اما از نظر محتوایی این موضوع به صورت درست آن تطبیق نشد. ما تا هنوز دارای یک نظام قانون مند سیاسی نیستیم، به همین دلیل است که دولت افغانستان در سطح جهان جایگاه نخست را در فساد کسب می کند، جایگاه نخست را در تولید مواد مخدر می گیرد، و جایگاه نخست را در ضعف و ناکارایی کسب می کند. چون به محتوا توجه نشده است. از نظر محتوایی، حکومت افغانستان یک حکومت انتخابی نیست، یک حکومت مصلحتی است و این مصلحت از چند زاویه قابل بررسی می باشد:
1. مصلحت احزاب جهادی – یک عده از رهبران جهادی هنوز فکر می کنند که آنها سرپرست و پیشوای مردم هستند. در تمام افغانستان چند تنی هستند که ادعا می کنند، مجاهد یعنی ما. اگر به آنها بگویید که در حق مردم جفا کرده اید، می گویند شما مجاهدین را متهم می کنید. اگر گفتید که خیانت کرده اید، می گویند جهاد را خیانت می گویید. این چند تن، هم تیکه دار جهاد شده اند، هم تیکه دار ملت شده اند و هم تیکه دار اقوام. پس این افراد، ساختار دولت را بر اساس یک تیکه داری شکل داده اند. تیکه داری از حزب، قوم، مذهب، جهاد و مقاومت و عده ی دیگر در مقابل تیکه دار تکنوکراسی و دموکراسی شده اند.
2. مصلحت های شخصی – مثلاً آقای کرزی زمانی که در کویته پاکستان مهاجر بوده با افرادی روابط شخصی داشته و یا افرادی خدمه ی هوتل وی بوده اند. همان افراد را می بینیم که امروزه در دولت آقای کرزی بالاترین مقام ها را اشغال کرده اند. مثلاً وزیر ترانسپورت پیشین که دوسیه اش هنوز هم در در دادستانی موجود است مورد حمایت آقای کرزی است؛ زیرا وی در خارج مدیر هوتل آقای کرزی بوده است.
3. مسئله دیگر باندهای مافیای اقتصادی است. در درون این اداره باندهای ساخته شده اند که تنها افغان ها شامل آن نمی شوند، خارجی ها نیز نقش کلانی در آن بازی می کنند. کشورهایی تمویل کننده در فساد به صورت گسترده ای دخیل هستند. خارجی ها مالیات شهروندان شان را، پول ملت شان را از پارلمان های شان به نام افغانستان دریافت می کنند؛ اما به وسیله باند های مافیای اقتصادی این پولها پس برگردانده می شود.
پس نتیجه می گیریم که ما امروز از نظر محتوایی، یک نظام سیاسی با ثبات بر اساس اراده ی مردم نداریم و کارکردهایی که صورت می گیرد همگی فاسد است. بنابر این انتخاباتی را که امروز ما داریم، فرایند نظامی است که محتوای آن فاسد است. اساس آن فاسد است، ستون آن فاسد است، سقفی که بر ستون های فاسد و لرزان بر افراشته شده، سقفی فاسد و لرزانی است.
رییس جمهور بر خلاف قانون اساسی، کمیسیون انتخابات را بر اساس یک فرمان شخصی به میان آورد. در قانون اساسی گفته شده است که "بخاطر برگزاری انتخابات سالم و بی طرف، کمیسیون مستقل انتخابات بر اساس قانون به وجود می آید" آنجا گفته نشده است که کمیسیون را چه کسی به وجود می آورد؛ بلکه این قانون است که مشخص می کند چه کسی این کمیسیون را به وجود بیاورد و دارای چه خصوصیت و ترکیبی باشد.
حکومت در قدم اول موظف بود که بر اساس قانون اساسی، قانونی در مورد کمیسیون انتخابات آماده بسازد. امروزه ما هیچ قانونی نداریم که صلاحیت ها و چارچوب کاری کمیسیون انتخابات را مشخص بسازد. اعضای کمیسیون توسط رییس جمهور تعیین می شوند، رییس جمهور خود برای آنها طرزالعمل تعیین می کند، رییس جمهور به آنها هدایت می دهد و خود نیز کاندید هم هست.
بر اثر فشار پارلمان، قانون تشکیل و صلاحیت کمیسیون مستقل انتخابات از جانب حکومت برای تصویب به پارلمان آمد. قانون در شواری ملی تصویب شد؛ اما رییس جمهور آن را رد کرد. قانون دوباره با ثلث آراء تصویب شد که قانوناً باید عملی می گردید؛ اما تا به امروز به مرحله ی اجرا گذاشته نشده است.
بناً کمیسیون انتخاباتی که در راستای نهادینه سازی دموکراسی و برگزاری انتخابات عادلانه و شفاف فعالیت نماید، نیز دارای چند مشکل عمده است:
1. مطابق قانون به وجود نیامده.
2. از جانب شخص رییس جمهور تشکیل شده و توسط وی هدایت داده می شود، در صورتی که خود وی نیز، کاندید پست ریاست جمهوری می باشد.
3. کمیسیون انتخابات، فاقد یک طرز العمل ملی است که توسط پارلمان یا حداقل توسط شورای وزیران تصویب شده باشد.
پس نتیجه ی کار چنین کمیسیونی در ذات خود مشکوک است.
پرسش: این فرایندی که شما برشمردید چه تاثیری بر باور مردم نسبت به مردم سالاری و انتخابات دارد؟
پاسخ: ببینید، چرا در این مرحله تعداد کسانی که در انتخابات شرکت کرده اند، اندک اند. زمانی که مردم از نظام خسته اند، از حکومت خسته اند، از شخصی که در راس حکومت قرار دارد خسته اند، چرا در انتخابات شرکت نمی کنند که با حضور شان این وضعیت را تغییر بدهند. پاسخ این است که مردم به انتخابات باور ندارند. شماری اندکی از مردم در انتخابات شرکت کردند چون بر برگزاری سالم انتخابات اعتماد نداشتند. ما می بینیم که حضور مردم در حدی است که در مجموع مشروعیت انتخابات، زیر سوال می رود.
با وجودی که در این مرحله، در مقایسه با انتخابات پیشین رقابت های انتخاباتی شدید بود، کاندیداهای بسیار جدی وجود داشتند. این کاندیداها مصارفی گزافی هم کردند تا این که مردم را به صحنه بکشانند و رای بیشتری بگیرند؛ اما دیدم که مردم با این هم شرکت نکردند، چون به انتخابات باور نداشتند.
اعتماد مردم نسبت به مردم سالاری و دموکراسی، با سیستم موجود، کمیسیون موجود و بی قانونی موجود روز به روز کمتر خواهد شد و انتخابات حتی اگر به دور دوم کشانده شود، ما شاهد حضور کمتر مردم خواهیم بود.
پرسش: آیا پارلمان افغانستان نیز به نحوی در ضربه به زدن به فرهنگ دموکراسی سهیم نبوده است، زیرا گفته می شود برخی از اعضای پارلمان افغانستان نیز با حکومت در تبانی هایی شریک بوده اند و نیز در تقلب های انتخاباتی دست داشته اند؟
پاسخ: آز آنجاییکه پارلمان هم متاثر از این همین فرایند عمومی در افغانستان است، همان محتوای لازم در پارلمان وجود ندارد؛ اما مسوولیت ناشناسی برخی از اعضای پارلمان و به بن بست رسیدن پارلمان با موانعی که از سوی حکومت و رییس جمهور ایجاد شد، نتیجه اش این شد که در واقع روند قانون شکنی، روند تضعیف دموکراسی و روند آلوده شدن انتخابات جدی تر، علنی تر و آشکارتر شود و کسی برای جلوگیری از این حالت اقدامی نکند.
ترکیبی که در پارلمان ما هست نیز، ترکیبی است که از آن توقع بهتر نمی رود. بناً از نظر عملکرد، یک تعداد اعضای پارلمان نیز به این وضعیت نا به هنجار کمک شده اند.
پرسش: در افغانستان، هرازگاهی اقداماتی در نهادینه ساختن باورهای جدید سیاسی صورت گرفته است. طوری که امان الله تلاش کرد که تجدد گرایی را به جریان بیندازد، در اواخر حکومت ظاهر نیز اقداماتی برای به جریان انداختن روند دموکراسی صورت گرفت، پس از آن کمونیست ها تلاش کردند کمونیسم و سوسیالیزم را نهادینه کنند و پس از آن طالبان با باورهای افراطی دینی وارد عرصه شدند؛ اما هیچ کدام نتیجه مطلوبی به دست نیاوردند، با توجه به همین تجربه ی تاریخی، آیا نظام دموکراسی در افغانستان قابلیت تطبیق را دارد؟ و پرسش دیگر این که، دورنمایی دموکراسی را در افغانستان چگونه می بینید؟
ما چاره ای نداریم جز این که دموکراسی را در افغانستان نهادینه بسازیم. افغانستان نظامهای مختلف سیاسی جز نظام منتخب مردمی را تجربه نموده است که هر کدام ناکام بوده، به این دلیل بوده که آن نوع نظامها نمی توانستند، اساس و شالوده مدیریت کلان سیاسی را در کشور تحکیم کنند. بنابراین، وقتی که چاره ای جز پذیرفتن دموکراسی و یک نظام دموکراتیک نیست، با توجه به نوع روابط ملت ها، با توجه به این که جهان امروزه به یک دهکده تعبیر می شود و با توجه به این که زندگی مدنی بدون داشتن رابطه با جهان امکان ندارد، این مسئله حتمی است که باید نظام دموکراتیک در افغانستان تقویت شود؛ اما این کار زمینه هایی را زیر را نیاز دارد:
افغانستان چند بافت متفاوت دارد که هر کدام مشکلاتی را، به میان آورده است:
1. مشکل ایدولوژیکی – برداشت هایی متفاوت و بعضاً متناقص از دین و شریعت، چیزی که متاسفانه در افغانستان مورد سوء استفاده قرار گرفته و همواره از باور مردم علیه خود مردم، استفاده شده است.
2. افغانستان، دارای یک ترکیب متناقص و متشنج قومی است. این موضوع یکی از اساسات سیاست ها و مدیریت ها را در افغانستان تشکیل می داده و هنوز هم تشکیل می دهد. حتی روشنفکران افغانستان اسیر جال قومگرای استند. آنهایی که از غرب می آیند هم دارای یک نوع تفکر قومگرایی مدرن استند و آنهایی که در سنتی ترین حالت زندگی می کنند نیز اسیر یک نوع تفکر قومی استند. این مشکل هم ناشی از یک مسئله ی خاص است و آن عبارت از این است که یک قوم همیشه در افغانستان معادله ساز بوده، همیشه سیاست را در اختیار داشته، قدرت را در اختیار داشته، و همیشه نظامهایی را که این ها به وجود آورده اند – چه از نوع میراثی آن، چه از نوع کودتایی که با حمایت یک قدرت خارجی به وجود آمده، و چه از نوع عشیره یی و قبیلوی آن – همه به شکلی از اشکال از سوی کشورهایی بیرونی حمایت می شده است. یا به عباره ی دیگر، در مجموع این حالت ها، قدرتی از بیرون افغانستان یک قوم خاص را حمایت کرده و این قوم را بر اریکه ی قدرت نشانده و اقتدار بخشیده است.
حالا این حالت به هر شکلی که به میان آمده باشد – موروثی، کودتا، تجاوز، قوه ی قهریه و دینی – باعث شده است که تناقص بزرگی در سطح ملی ایجاد شود و مانع آن گردد که ما به یک دولت ملی برسیم. یعنی هنوز ما ملت نشده ایم و زمانی که ما ملت نشده ایم، دولت ملی هم نخواهیم داشت. پس زمانی که ملت وجود نداشت، همه کس به سوی گرایشهای ایدولوژیک و قومی کشانده می شود.
بناً خیلی مهم است که جامعه جهانی، کشورهایی که در افغانستان نقش سیاسی دارند، کشورهایی که از افغانستان حمایت می کنند، در این طرز دید مقداری دقت بیشتری بنمایند و در راهبردها و استراتیژی هایی شان این تغییر را بوجود بیاروند. در غیر این صورت، یک عده همیشه در تلاش خواهند بود که این سلطه ی قومی را نگهدارند و عده ی دیگر همیشه تلاش خواهند کرد که این حالت را برهم بزنند. و تا زمانی که این تضاد وجود دارد، ما ملت نخواهیم شد و دولت ملی نیز نخواهیم داشت. و نهادهایی دموکراتیک نیز رشد نخواهند کرد.
3. مسئله سنت ها نیز مسئله مهمی است. زمانی که ما باورهای سنتی را در افغانستان مورد مطالعه قرار می دهیم، می بینیم در افغانستان سنت هایی متفاوت قبیلوی، عشیره یی، سمتی، زبانی و مذهبی وجود دارد. همه ی این سنت ها با هم در تضاد می باشند، بناً هیچ یک از این سنت ها را نمی توان محور قرار داد. پس تنها ارزشهای مدنی و دموکراتیک در افغانستان می توانند محور باشند.
البته این موضوع را باید به خاطر داشت که ارزشهای دموکراتیک نیز، نباید صریحاً با باورهای ایدولوژیک و حتی سنتی مردم در تضاد قرار گیرد؛ بلکه این ارزشهایی دموکراتیک، باید این باورها را تعدیل کرده و آن را دور یک محور ملی جمع نماید.
4. مشکل دیگر افغانستان آن است که سمت بزرگی از کشور مرز ندارد و آن هم از انگیزه هایی قومی ناشی می شود. به دلیلی که در هر دو سوی مرز مورد نزاع افغانستان و پاکستان، یک قوم زندگی می کنند. هیچ زمانی سیاستمداران و حاکمان افغانستان نخواستند این معضل را حل کنند؛ زیرا هرگاهی که حاکمان افغانستان پایه های ملی خود را از دست داده اند، به انگیزه های قومی روی می آورند و انگیزه های قومی در مخشوش بودن این خط مرزی نهفته است. پس زمانی که ما در یک سمت از خانه ی خود در و دیواری نداریم، ضعیفترین حشره و قویترین جانور در خانه ی ما وارد شده می تواند. تا زمانی که ما ندانیم که حدود مرزی ما کجاست، نمی توانیم ملت خود را تعریف نماییم. نفوس خود را هم نمی دانیم، منافع خود را هم تعریف نمی توانیم. همین گونه تا زمانی که منافع خود را تعریف نتوانیم، استراتیژیی برای کشور ساخته نمی توانیم، پس زمانی که فاقد استراتیژی باشیم، در واقع حرکت ما کورکورانه است و هیچ نظامی، به شمول دموکراسی در کشور ما نمی تواند کارایی داشته باشد.
5. چهره های سنتی و تکراری – نکته ی دیگر این که نهادهایی که در افغانستان از نهادینه شدن دموکراسی حمایت می کنند، نباید دنبال چهره هایی سنتی و تکراری بروند، زیرا در افغانستان فکر محوری رها شده و جای آن شخص محوری اصل شده است. جامعه ی جهانی هم در هشت سال گذشته به دنبال شخص محوری رفته است تا به دنبال فکر محوری. افرادی زیادی در افغانستان هستند که در نهادینه شدن دموکراسی می توانند نقش مثبت بازی کنند؛ اما این افراد حتی شناسایی نشده اند.
کسانی که پیش از یازدهم سپتامبر 2001، شعارهای جهانی کردن اسلام بر اساس باورهایی افراطی خود شان را می دادند، یک شبه پس از یازدهم سپتامبر، شعارها و اساسنامه های شان کاملاً دموکراتیک شد. این نشان دهنده ی این است که چهره هایی سنتی با هر سیستمی بازی می کنند، و روح اساسی بازی این ها را منافع شخصی تشکیل می دهد.
پس اگر نظام با این چهره ها ساخته شود و تیم های سیاسیی که می خواهند دموکراسی را تطبیق کنند، از میان همین چهره ها انتخاب شوند، از سوی دیگر، نهادهای دموکراتیک بین المللی هم به دنبال چنین افرادی بروند، در این صورت، دموکراسی قربانی شده است. پس برای عبور از این مشکل، باید دنبال چهره های جدید، کسانی که دیگر اندیش هستند، کسانی که می توانند بین جامعه و دموکراسی، تجدد، نوگرایی و تمدن، یک نقطه ی وصل باشند بگردیم.
پرسش: نقش مردم افغانستان در راستای تقویت دموکراسی چگونه بوده است و مردم خود در نهادینه ساختن فرهنگ دموکراسی، چه کارهایی می توانند انجام دهند؟
پاسخ: مردم افغانستان همیشه در صحنه خوب نقش بازی کرده اند. ما دیدم که مردم افغانستان به خوبی از دموکراسی استقبال کردند. در انتخابات اول حضور مردم گسترده بود؛ اما برای مردم فرصت داده نمی شود. حلقاتی که فقط منافع خود را در بی ثباتی می بینند، این فرصت را از مردم ربوده اند. از ایدولوژی مردم، از قومیت، از سنت ها و باورهای کهنه و فرسوده علیه مردم استفاده می کنند، سنت ها و باورهای کهنه را احیا و برجسته می کنند که مردم قربانی این وضعیت می شوند.
برای عبور از این مشکلات، ما باید بیاییم و منافع ملی خود را تعریف کنیم. ما هنوز منافع ملی تعریف شده نداریم. پیرامون آن منافع مردم خود را جمع کرده و خود را ملت بسازیم. آنگاه می توانیم نظام با ثبات سیاسی براساس انسان گرایی، نه قوم گرایی و زبان گرایی، داشته باشیم تا به نتیجه ی مطلوب برسیم.
پرسش: جامعه ی جهانی و ملت های دیگر، چگونه می توانند ما را در این راستا یاری رسانند؟
پاسخ: اگر ملت های دنیا دل شان برای مردم افغانستان می سوزد، اگر توسعه ی دموکراسی برای آن ها به عنوان یک اصل و هدف مطرح است و دولت هایی که به این بهانه از ملت های شان پول و سرباز می گیرند، احساس مسوولیت می کنند، باید در مورد تغییر نظام در افغانستان فکر کنند. چه فرقی می کند که ما دموکراسی را در افغانستان با بمب و تفنگ از بین ببریم یا با فساد و تقلب و رشوه، کاری را که حکومت آقای کرزی در چند سال گذشته انجام داده، و کاری که ملا عمر و گروهش می کنند، هر دو به یک نتیجه منتج می شوند و آن عبارت از شکست جامعه ی جهانی و شکست روند دموکراتیزه کردن افغانستان و شکست روندی است که در آن تغییر افغانستان از یک لانه ی تروریزم به یک همکار سالم جامعه جهانی، میسر است. بنابراین، همانطوری که جامعه ی جهانی بر علیه تروریزم استراتیژی می سازند، باید برای مسایلی داخلی افغانستان، ساختار نظام، و برای حذف افراد و کتله هایی که دموکراسی را به چالش کشانده که در راس آن آقای کرزی و تیم اش قرار دارند نیز، استراتیژی بسازند.
گفت وگو از جمال الدین انصاری تیموری

